پرده سینما

یادداشت های روزانه غلامعباس فاضلی در سی‌وهشتمین جشنواره فیلم فجر

غلامعباس فاضلی

 









این مقاله به صورت روزانه کامل می شود




 

 ۱۱ بهمن

 

 




 

جنب و جوش روزهای ۱۰ و ۱۱ بهمن هر سال در «خانه سینما» را دوست دارم. حیاط و اتاق ها موج می زند از اعضای صنوف که آمده اند کارت جشنواره بگیرند. در چهره ها یک جور امید به روزهای پیش رو، یک مهر نایاب، یک سرخوشی خوشایند موج می زند. جشنواره از فردا آغاز می شود و باز روزهای پراستقامت و فشرده فیلم دیدن پیش روی ما قرا می گیرد. فیلمهایی که گاه از فرط درخشش غافلگیرکننده اند و گاه از شدت کسالت.

جشنواره فجر در سال های اخیر جشنواره آرامتری شده! نمایش ها از بعدازظهر شروع می شود و تا شب ادامه پیدا می کند. سالهایی را به یاد می آورم که از ۱۰.۳۰ صبح تا ۱ بامداد در حال تماشای فیلم بودیم!

سری می زنم دفتر جشنواره فجر و آنجا هم جنب و جوش خوشایندی در خودش دارد. یادم هست پارسال در این روزها جزیره قشم بودو و لحظه شماری می کردم بگردم تهران. . باز هم نوشتن یادداشتهای روزانه جشنواره فجر را شروع می کنم، اما آیا امسال می توانم به پایان برسانمش؟! هر سال این یادداشت ها ناتمام باقی می ماند و عبارت «ادامه دارد» ذیل آن خشکش می زند. بعید نیست امسال هم مشغله همیشگی این نوشته ها را ناتمام بگذارد.

حال من علاوه بر اینکه جشنواره فجر از فردا شروع می شود، از جهت دیگری هم خوب است؛ دیروز پس از سالها جستجو و انتظار بالاخره نسخه ای از چاپ قدیم کتاب «سزار بیروتو» بالزاک را پیدا کردم. چاپ ۱۳۴۳ «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» به ترجمه مترجم گرانقدر و جواهر گرانسنگ اردشیر نیکپور. چقدر دنبال این کتاب بودم که یکی از از نایاب ترین آثار «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» است. سالهاست بیشتر اوقات فراغتم را در کتابفروشی های دست دوم شهر می گذرانم. کتاب را به قیمت گرانی خریدم، اما در مقایسه با قیمت اصلی کتاب در بازار، حدود یک سوم شد! شب کتاب «سزار بیروتو» را لای سلیفون می پیچم و نگاهش می کنم. کی گفته هر کتاب خوبی را باید خواند؟! یعضی کتابهای «خیلی خوب» را نباید خواند! اصلاً نباید ورق زد! این نسخه های کلکسیونی را باید در پوشش امنی گذاشت و برای مطالعه آنها رفت کتابخانه! پس کتابخانه ها به چه دردی می خورند!؟



 

 ۱۲ بهمن

 

 


 

 

جشنواره فجر به جز یکی دو سال، همیشه «فیلم افتتاحیه» را کم گذاشته! «فیلم افتتاحیه» می تواند حال و هوا و اعتبار خاصی به جشنواره بدهد. نمی دانم چرا این مهم اینهمه از جشنواره دریغ می شود؟! قرار نیست «فیلم افتتاحیه» شاهکار باشد، یا برخاسته از آراء هیئت انتخاب یا داوران باشد. فیلم افتتاحیه می تواند به انتخاب دبیر جشنواره باشد. فیلمی واجد اهمیت ملی، تجاری، محتوایی، یا اساساً قریحه یک فیلمساز فیلم اولی، یا...

 

 

سه کام حبس

 

 

متأسفانه جشنواره فجر با فیلمی عبوس و بی طراوت آغاز می شود. فیلمی کند که نه تنها داستان نحیفی دارد و بی رمق جلو می رود، بلکه آدم را عذاب می دهد تا به آخر برسد. من دلیل اینهمه بدبختی و فلاکتی که روی سر شخصیتهای فیلم سه کام حبس خراب می شود را درک نمی کنم. اما این فیلم زنگ خطر دیگری را هم برای سینمای ایران به صدا درمی آورد و آن یکجور شدن شکل فیلمهای سینمای «هنری» این سالهاست. در این نوع سینمای عناصر شکلی به صورت کلیشه ای پشت سر هم قطار می شوند. عناصری سردستی و فریبنده که نه تنها در فیلم سه کام حبس، بلکه در فیلمهای دیگر امسال هم قابل مشاهده است.

دو سال پیش هروقت در فیلمها می خواستند نشان بدهند آدمی تباه شده جلویش یک قوطی پیتزا می گذاشتند! امسال فیلمهایی که می خواهند وانمود کنند «متفاوت» هستند عناصر مشترکی با هم دارند:

۱. در این فیلمها گوشی موبایل همیشه در حالت «لرزاننده» قرار دارد و صدای زنگ گوشی موبایل شنیده نمی شود! در نتیجه شما اگر خیال دارید فیلمی «هنری» بسازید نباید از صدای زنگ استفاده کنید!

۲. آدمها در مواقع بحرانی یک کنش اصلی انجام می دهند و آن این است که سیگار می کشند!

۳. در بیشتر صحنه های فیلم (برگرفته از ذوق و سلیقه صداگزاران محترم) یک صدای آمبیانس مبهم و هولناک شنیده می شود که به تماشاگر القا کند قرار است بدبختی بزرگی برای شخصیتهای فیلم از راه برسد! این آمبیانس یا «هام محیط» داخل خانه و توی خیابان و منطق و خیال حالی اش نیست و گرچه احتمالاً توسط صداگذاران فرنگی برای فیلمهای علمی تخیلی ساخته شده، ولی در فیلمهای ما توی راهروها و ماشین ها و باغ و باغچه هم شنیده می شود.

۴. آدمها در سراسر فیلم نه فقط نباید لبخند بزنند، بلکه باید در چهره و نگاه آنها نوعی بدبختی، انفعال، وحشت درونی، فلاکت و بهت دیده شود.

۵. یک ترانه سطح پایین عامه پسند در پسزمینه صوتی صحنه های فیلم گذاشته می شود تا تماشاگران دریابند شخصیتهای فیلم به چه درجه ای از انحطاط و جمود فکری رسیده اند. اگر در صحنه ای دیگر شخصیتهای فیلم با ترانه زیرزمینی دیگری حرکات موزون ظریفی انجام دهند یا سرخوش شوند، ما می فهمیم که فیلمساز محترم به اوج فقر فرهنگی در جامعه پی برده است.

۶. خانه های فیلم نباید بزرگتر از ۴۵ متر و بالاتر از ترمینال جنوب باشد. این خانه ها اگر محل مناسبی برای جاسازی مواد مخدر نباشد، حتماً باید کارکرد Home/Office داشته باشد! یعنی محل کار شخصیتهای فیلم هم باشد.

۷. موتور سواری برگ برنده ای است برای نشان دادن ارزشهای والا و درک عمیق جامعه شناسانه در یک فیلم. این مهم نباید مورد غفلت قرار گیرد! حتماً در فیلمتان یکی دو صحنه موتورسواری (خانوادگی باشد چه بهتر!) بگنجانید.

 

۸. همه رویدادهای سرنوشت ساز در شبهای بارانی رخ می دهد! صدای رعد و برق، تلاءلو آدرخش، و احیاناً خیس شدن آدمها زیر باران عناصر بیرونی هستند که تحول شخصیتها با رویدادهایی که مسیر داستان را تغییر می دهند به وسیله آنها شکل عینی پیدا می کنند!

 

 

 

 

۹. وجود صحنه های «دادگاه» یا «زندان» برگ برنده دیگری است، که در این فیلمها برای بالا رفتن سطح «هنری» فیلم بسیار سودمند جلوه می کند.

 

 

۱۰. روابط شخصیتهای فیلم با هم باید برپایه «دروغ» استوار باشد؛ دست کم یک «دروغ بزرگ» باید وجود داشته باشد! یا حقیقتی بزرگ و سرنوشت ساز پنهان نگه داشته شود. زن و شوهر یا باید به هم دروغ بگویند، یا چیز مهمی را از هم پنهان کنند! زن و شوهر، یا دو برادر، دو همکار، دو شریک، دو رفیق و... سپس این دروغ، یا آن راز مخفی نگه داشته شده آشکار شود!

بله! با همین عناصر سردستی ظاهری می توانید یک فیلم «هنری» و «سطح بالا» به هیئت داوران ارائه کنید.


قصیده گاو سفید


گامی رو به جلو برای بهتاش صناعی ها. داستانی زیبا و انسانی درباره رابطه پیچیده قربانی و قربانی کننده. فیلم اساساً روایتگر یک داستان اسطوره ای است که می تواند در هر فضایی اتفاق بیافتند، حتی یک فیلم وسترن. چیزی که مانع می شود فیلم با وجود این داستان قدرتمند، به اعتلای بیشتری برسد، اولاً پرداخت متوسط فیلم است. کنش و و اکنش بازیگران، میزانسن، و صحنه پردازی باید پررمق تر می بود که نیست؛ کارگردان و صداگذار با وقوف به همین کاستی ها، حاشیه صوتی غلوآمیزی برای فیلم ایجاد کرده اند تا فیلم «مؤثرتر» جلوه کند. اما این فضاسازی صوتی، فیلم را از واقعگرایی دور کرده و به سوی تصنع سوق داده است. 

ثانیاً فیلم «پرده سوم» ناقصی دارد. چنین داستان پرمایه ای نیازمند یک «پرده سوم» قوی بود که تکلیف شخصیتها را با هم روشن کند و تماشاگر را در خصوص واکنش شخصیتها نسبت به یکدیگر راضی از سالن بیرون بفرستد. این «پایان قانع کننده» لزوماً به معنی «پایان قطعی» نیست؛ فیلم می توانست دارای یک «پایان باز» اما قانع کننده باشد. در شرایط فعلی پایان کم رمق و مبهم فعلی که نه سورئال است، نه سمبولیک، به فیلم خدشته وارد کرده است.


عامه پسند


عامه پسندیک بازی «دقیق» از باران کوثری که با احساس مسئولیت دریافته چطور باید نقش یک دختر مغازه دار اهل «شهرضا» را بازی کند. بازی سنجیده او آدم را به احترام وامی دارد. کوثری دقیقاً دریافته ریزه کاری های رفتاری و گویشی دختری با آن شغل و طبقه اجتماعی چگونه است و هویداست تحقیق میدانی زیادی برای ایفای این نقش کرده. در تمام صحنه هایی که حضور دارد، صحنه را مال خودش می کند و شخصیتی را پیش روی ما قرار می دهد که هرگز فراموش اش نمی کنیم. نقطه مقابل او فاطمه معتمدآریاست. این بازیگر خوش قریحه، سیر قهقرایی اش را با فیلم عامه پسند کامل می کند. بازی او یکی از بدترین بازی های تمام عمرش است. هوتن شکیبا هم در پسرفتی آشکار نسبت به فیلم قبلی اش شبی که ماه کامل شد، چیزی شبیه بازی پنج سال پیش اش در فیلم طبقه حساس را ایفا می کند. راه غلطی را می رود. ابعادی که او برای تجسم بخشیدن به شخصیتی که ایفا کرده به نقش اضافه کرده، کلیشه ای و میانمایه اند.

اینها جدی ترین بخش های فیلم عامه پسند به شمار می روند، چون متأسفانه فیلم برخلاف ظاهر پرطمطراقش هیچ چیز جدی در خود ندارد. از نظر ساختاری، عقیم است و پرش های زمانی نتوانسته کمکی به این بی ثمری کند. از نظر اجتماعی بلاتکلیف است و معلوم نیست قصد دارد چه چیزی را بگوید؟ مسئله اش جایگاه زنان در جامعه امروزی است (که با شخصیتی که باران کوثری آن را ایفا می کند عملاً این درونمایه را نقض می کند) یا روانشناسی یک زن میانسال را مورد توجه قرار داده که در این صورت هم شکست خورده چون زنی که معتمدآریا نقش او را ایفا می کند، جز یک زن سبکسر ازخودراضی و کم عقل چیزی نیست.


 ۱۳ بهمن


شنای پروانه

 

 

 

 

بهترین فیلمنامه ای که در ده سال اخیر در سینمای ایران نوشته شده. بهترین، بهترین و بهترین.

ناچارم روی این فیلم و به خصوص ساختار فیلمنامه اش تأمل کنم و بگویم چرا این فیلمنامه بهترین است.

فیلمنامه شنای پروانه جزو معدود فیلمنامه های ده سال اخیر سینمای ایران است که چارچوب کاملاً استواری دارد و درست پیش می رود، بدون اینکه از مسیرش منحرف شود، یا پرگویی کند.

در همان ده دقیقه اول «حادثه محرک» داستان رخ می دهد (قتل پروانه و حبس هاشم) و معلوم می شود شخصیت اصلی فیلم کیست (حجت) و فیلم درباره چیست (تلاش حجت برای آزادی هاشم)

در دقیقه ۲۸ نقطه عطف اول اتفاق می افتد (احمدآقا، پدر پروانه می گوید فقط در صورتی رضایت می دهد که فردی که فیلم را ضبط و پخش کرده پیدا کنند) و از اینجا داستان به مسیر دیگری می افتد: تلاش حجت برای پیدا کردن شخصی که فیلم را ضبط کرده.

حجت در این مسیر خودش را غرق می کند و سراغ صمیمی ترین آدمهای دور و بر هاشم می رود (اشکان، شاپور) اما از آنها چیزی عایدش نمی شود تا اینکه فیلمنامه به «مفصل اول» می رسد: برای او توطئه می کنند و پاپوش می دوزند، (به در خانه اش هجوم می آورند، در را از جا می کنند و درگیری دیگری شکل می گیرد.)

فیلمنامه در دقیقه ۶۳ به «نقطه میانی» می رسد، نقطه ای برای قهرمان «نقطه بی بازگشت» است. حجت که در طول تمان عمرش می خواسته شبیه دایی و برادر بزرگش نباشد، تصمیم می گیرد با تمام وجودش به میدان مبارزه بیاید و از هر بدی بدتر شود. به این ترتیب فیلم وارد نیمه دوم خودش می شود و حجت با خشونت تمام شروع می کند به ربودن «آدم فروش»های محله و حرف کشیدن از آنها. این مرحله در دقیقه ۷۸ به «مفصل دوم» می رسد: یکی از «آدم فروش»ها به حرف می آید و می گوید زنی پیش او آمده و بهش پول داده و ادعا کرده همسر دوم و پنهانی حجت است و حجت زن را پیدا می کند.

نقطه عطف دوم زمانی رخ می دهد که در دقیقه ۸۵ زن نام «مصیب غلامی» را به زبان می آورد و می فهمیم نزدیکترین دوست «هاشم» عامل پخش فیلم «پروانه» در استخر بوده است. به این ترتیب فیلم وارد پرده سوم می شود.

اما چیزی که در ابعاد سینمای ایران در شنای پروانه خارق العاده است به خصوص همین «پرده سوم» است. نویسندگان فیلمنامه می توانستند مثل نود و نه درصد فیلمهای این سالها، صحنه ای که «حجت» با ماشین، «هاشم» را زیر می گیرد (دقیقه ۹۳) به عنوان نقطه پایان فیلم در نظر بگیرند و فیلم را تمام کنند و اسم این «پایان نارس» را بگذارند «پایان باز»! اما آنها ساختار فیلمنامه را به خوبی شناخته اند و به این ترتیب فیلم را وارد پرده سوم می کنند. در نتیجه ما با یک فصل درخشان و بسیار درخشان ببست و چند دقیقه ای مواجه هستیم که در آن نبرد نهایی میان قهرمان و ضدقهرمان شکل می گیرد. «حجت» پس از زیر گرفتن «هاشم» او را به مغازه اش می برد، از او حرف می کشد، و در نتیجه به رازهای بزرگی پی می برد. و بعد از او چک می گیرد و وارد خانه اش می شود و...

صحنه پایانی دور سفره شام هم «گره گشایی» است. و پندین کاردکرد دارد: الف)واکنش «حجت» به نتیجه نبرد نهایی، ب)حل و فصل طرح های فرعی فیلمنامه (قولی که او به خانواده اش داده برای پیدا کردن شخصی که فیلم را پخش کرده)، ج)تکلیف آینده شخصیتها در این صحنه مشخص می شود د)حس منفی احتمالی ما را نسبت به اعدام هاشم برطرف می کند و...

این یک «پایان تلخ» است، اما پایان تلخی که تماشاگر را کاملاً راضی می کند.

به علاوه شنای پروانه یک داستان اسطوره ای بزرگ را روایت می کند: قهرمان (حجت) برای رسیدن به یک هدف (نجات جان برادرش) همان مسیری را طی می کند که برای دور شدن از آن باید طی می کرده (او عملاً برادرش را به چوبه دار می سپارد)

قهرمان دچار تحول هم می شود: «حجت» در پایان فیلم، دیگر آن آدم ابتدای فیلم نیست.

به نظر من هیچ فیلمی برای دریافت سیمرغ «بهترن فیلمنامه» شایسته تر از شنای پروانه نیست.

بازی درخشان امیر آقایی، حضور خیره کننده و جسورانه طناز طباطبایی، فیلمبرداری درخشان سامان لطفیان، و کارگردانی درجه یک محمد کارت از دیگران امتیازات بزرگ شنای پروانه هستند.


 

بی صدا حلزون

 

 

 

چرخش هانیه توسلی از بازی در نقش معشوقه های سطح پایین و فرومایه در فیلمهای «آپارتمانی» سالهای اخیر، به بازی در نقش زنی ناگویا، بهترین اتفاق فیلم است. همانقدر که آفت بازی در نقش هایی با مشخصه های تکراری دارد بدجوری گریبان محسن کیایی را می گیرد.

بازی هانیه توسلی گرچه خیلی عالی نیست، اما به اندازه کافی دلنشین است. به نظر می رسد او زحمت زیادی برای این نقش کشیده است.

فیلم داستان ندارد و همین داستان نصفه و نیم بندش جلو نمی رود. با اینهمه می شود به کارهای بعدی کارگردانش امید بست؛ به شرط داشتن فیلمنامه خوب!

 

تومان

 

آشفته، مغشوش، سرشار از طرح های بی سرانجام و شخصیتهایی که بود و نبودشان فرقی به حال فیلم نمی کند. آدم نمی فهمد تهِ اینهمه قمار و الکل و خلاف و زن و بر و بیا قرار است چه اتفاقی بیافتد! چی بشود؟! حتماً پشت فیلم «ادعا» هم هست! خدا به خیر کند!

 

 ۱۴ بهمن

 

روز صفر

 

فیلمهای سینمای ایران در سالهای اخیر به دو دسته کلی تقسیم شده اند؛ یک دسته فیلمهایی هستند که فقط پشت سر هم شوخی و لودگی می کنند و مثل آدمهایی که در مهمانی ها، آدمهای دیگر و حتی خودشان را مسخره می کنند تا دیگران را بخندانند و هیچ چیز دیگری برایشان مهم نیست، رفتار می کنند؛ دسته دوم فیلمهایی هستند عبوس و تلخ که دنیایی پریشانی را جلوی چشم تماشاگران قرار می دهند.

هیچکدام از این دو دسته فیلم، حال تماشاگر را خوب نمی کنند؛ خوب کردن حال تماشاگر به معنی ایجاد خوشبینی در او نیست! قرار نیست لزوماً برای او روزنه ای از امید ایجاد کند، بخنداندش، یا حتی براش رویا بسازد. فیلم می تواند تلخ باشد یا معترضانه، امیدبخش باشد یا رویاساز، اما چیزی را به تماشاگر بدهد که حال او را خوب کند. این فرمول ایرانی و فرنگی ندارد! کازابلانکا، بربادرفته، سرگیجه، گزارش اقلیت، محله چینی ها، قیصر، گوزنها، اژدها وارد می شود، هامون، لیلا، و... هیچکدام پایان خوش ندارند، اما حال آدم وقتی از سالن سینما بیرون می آید، یا تماشای فیلم را در خانه اش می بیند، حالش خوب می شود. فیلم روز صفر فیلمی است که حال آدم را خوب می کند. نه عبوس است، نه لوده! فیلم یکجور جیمزباند ایرانی را دارد پیش روی ما می گذارد که به نظر من اتفاق خوبی است؛ به خصوص با حضور و بازی امیر جدیدی...

 

 

ابر بارانش گرفته

 

سال دوم دانشکده با «اگمنت» بتهوون سپری شد. دلبستگی به موسیقی فیلم از دوره دبیرستان آغاز شد و علاقه به موسیقی کلاسیک از سال اول دانشکده. هر دو این علائق، در کنار «کتاب باز»ی و سینما، تا امروز چهار تا از مهمترین دلمشغولی های زندگی مرا تشکیل می دهند. سال دوم دانشکده بود که رسیدم به «اگمنت». نخستین مواجهه ام با «اگمنت» با رهبری معروف هربرت فون کارایان نبود؛ رهبر ارکسترش آرتور توسکانینی، یا بوجین نورماندی هم نبود؛ بلکه یک اجرای خیلی متفنّانه و «سَبُک» از این قطعه بود. واقعاً یک سال با این قطعه زندگی کردم. مصادف با دوره ای شده بود که فیلم بیگانه اورسن ولز مرا به هم ریخته بود، دوره ای با کتاب گزارش به خاک یونان نیکوس کازانتزاکیس زندگی ام را به دوره قبل و بعد از خودش تقسیم کرد. تابستانی که همه چیز را از نو کشف کردم. آن تابستان را هرگز فراموش نمی کنم.

بعد از آن تابستان دیگر کتاب گزارش به خاک یونان را نخواندم، اما «اگمنت» را بارها و بارها و بارها گوش کردم. وقتی امروز روی فیلم ابر بارانش گرفته فیلم را به عنوان موسیقی اصلی شنیدم، حس کردم دنیای فیلم را بسیار دوست دارم. برخلاف دو فیلم قبلی مجید برزگر (یک شهروند کاملاً معمولی، پرویز) که به نظرم فیلمهای مهوعی بودند، این فیلم را بسیار دوست داشتنی و لطیف دریافتم. نماهای طولانی فیلم، حس و حال بازی بازیگران، بارانی بودن جهان فیلم، معجزه، و رستگاری را در فیلم بسیار پسندیدم...

 

آبادان یازده ۶۰

 

 

امیدوار بودم گرامی داشت شهر آبادان و «رادیو نفت ملی» فیلم خیلی بهتری پیش روی ما بگذارد، ولی با فیلم خوبی مواجه نیستیم. فیلم بیشترش طراحی صحنه است و طراحی لباس. و ثابت می کند مفهوم «کشمکش» بین شخصیتهای یک درام در فیلمهای امسال دارد با استنباط هایی افراطی مورد استفاده قرار می گیرد. (مثل کشمکش بی مورد میان شخصیت رزمنده و شخصیتی "موسیو" در این فیلم).

 

 

 

 ۱۵ بهمن

 

آن شب

 

تقریباً هیچوقت از فیلم های ژانر وحشت خوشم نیامده! در زندگی شخصی هم باید خیلی تلاش کنم که از آدمهای عاشق این ژانر خوشم بیاید! سلیقه شان برایم غیرقابل تحمل است! در همه عمرم تعداد فیلمهایی «وحشت زا»یی که کمی دوست داشته ام به انگشت های یک دست هم نمی رسد! اما ضمن بی علاقگی ام به این ژانر، این را به خوبی می دانم که ژانر وحشت هم بر قواعدی استوار است. قاعده بنیادین آن شاید اساس تولید وحشت باشد. یعنی فیلمساز به ما بگوید منطق تولید وحشت در فیلمش از چه چیزی ناشی می شود. که خب فیلم آن شب حتی در این هم می ماند. وحشت فیلم با افکت های آزاردهند صوتی شکل می گیرد و حوصله آدم را سر می برد تا به پایان برسد.

 

 

 

درخت گردو

 

 

یادم هست چند سال پبش در همین یادداشت ها، چه جملات ستایش آمیزی را درباره فیلم ایستاده در غبار نوشتم! نمایش آن فیلم یک اتفاق تازه بود. اما مهدویان رفته رفته رنگ باخت و هرچه طلبکارتر شد، فیلمهایش معمولی تر شدند. فیلم درخت گردو فیلم بدی است. انتخاب شکل روایتی فیلم آسیبی جدی به آن وارد کرده. راوی مدام در لحظاتی که باید کنش شخصیت ها روی تماشاگر اثر بگذارد، وارد می شود و همه چیز را خراب می کند! فیلم در سطح «پلاستیک» بازسازی جنس فیلمهای دهه 1360 می ماند و وارد «استتیک» نمی شود. گریم و بازی پیمان معادی امتیاز فیلم است.

 

 

دوزیست

 

در ده دقیقه اول فیلم منتظر بودم عنوانبندی کامل شود تا نام تدوینگر فیلم را بدانم. به نظرم یک نابغه این دقیقه های فیلم را تدوین کرده بود. از آنهمه شناخت ریتم و ایجاز واقعاً ذوق زده شدم. اما در عنوانبندی ابتدای فیلم نام تدوینگر نیامد. فیلم جلو می رفت و آنقدر تدوین فیلم عالی بود که در سالن نمایش، جستجوی گوگل کردم و به نام «مهدی سعدی» به عنوان تدوینگر فیلم دوزیست برخوردم. این نام را به خاطر می سپارم. تدوین این فیلم واقعاً کمک بزرگی به آن کرده و کار یک آدم بسیار خوش قریحه است.

دوزیست برای کارگردان فیلم زاپاس این گامی رو به جلو محسوب می شود. ولی مشکل اصلی فیلم فیلمنامه است و حفره های خالی ماجرا که با دیالوگ پر می شود و دوزیست را به یک فیلم حرّاف تبدیل کرده است. هادی حجازی فر با گریم متفاوتش خوب ظاهر می شود، ستاره پسیانی آنقدر متفاوت می درخشد که تا پایان فیلم نشناختمش! کاش فیلم دقت بیشتری روی بازنویسی فیلمنامه می کرد.

 

۱۶ بهمن

 

 

مغز استخوان

 

با حاشیه صوتی فیلمهای تاریخ سینما زندگی کرده ام. با صدای زنگ تلفن های فیلم برخورد نزدیک از نوع سوم، صدای قیژقیژ لاستیک اتومبیل های فیلم های بولت، ارتباط فرانسوی و راننده، صدای باز و بسته شدن در، در فیلمهای روبر برسون، و صدای آمبیانس آن ویلای جنگلی در فیلم کلکسیونر اریک رومر زندگی کرده ام؛ صدای شهر در فیلم ۴۰۰ ضربه فرانسوا تروفو را خوب می شناسم و به خوبی آن را از صدای شهر فیلم از نفس افتاده گدار تشخیص می دهم. صدای اسلحه «صدا خفه کن»دار فیلمهای چارلز برانسون، با صدای مشت های جان وین در فیلمهای جان فورد و هوارد هاوکس و هنری هاتاوی، و صدای زوزه گرگها و شلیک تفنگ برنو که روبیک منصوری روی فیلمهای دهقانی دهه شصت می گذاشت، صدای آمبیانس جنگل که سرتاسر فیلم پیک جنگل حسن هدایت با بدسلیقگی صداگذاری شده بود یادم نمی رود! فیلم اشباح رضا میرلوحی را فقط یک بار دیده ام، اما صدای آمبیانس جنگل آن فیلم هنوز یادم هست. صدای تفنگ های فیلمهای میرزا کوچک خان و سردار جنگل امیر قویدل را هم حفظ هستم! فرق صدای شلیک اسلحه در فیلمهای وسترن ایتالیایی و آمریکایی را از پشت دیوار هم می توانم تشخیص دهم. صدای قدم های همفری بوگارت و جیمز کاگنی را می توانم از هم تفکیک کنم. من با سینما زندگی کرده ام. از همین رو این شیوه صداگذاری متظاهرانه، جعلی، و دروغین را که چند سالی است در سینمای ایران رایج شده اصلاً دوست ندارم. صداگذاران پراستعداد این نسل چرا باید برای اهمیت بخشیدن به جایگاه حرفه ای شان، اینهمه صدای های نامربوط، روی یک فیلم بگذارند تا به کارگردان فیلم القا کنند صداگذار شاخصی هستند! و به تماشاگر تلقین کنند با یک فیلم «هنری» سر و کار دارند!

فیلم مغز استخوان هم یک نمونه دیگر از اینطور صداگذاری هاست. مانند فیلمهای سه کام حبس، قصیده گاو سفید، و... این سینماست؟

پری ناز ایزدیاز بازیگر خوبی است، اما در نقش زن هایی که مدام باید خاک بر سرشان کنند دارد بدجوری تکراری می شود. فیلم مغز استخوان هم از عناصر دهگانه فیلمهای فلاکت نمای این سالها بی بهره نمانده. و باز عنصر دروغ و پنهانکاری قرار است برگ برنده دراماتیک فیلم باشد! مردی که دروغ گفته و حقیقت بزرگی را از بستگانش مخفی کرده، زندان، صداگذاری عجیب و غریب، چهره های عبوس و نگران، و... این فیلمها حال آدم را بد می کنند. شاعرانگی، بیان هنرمندانه، تعهد اجتماعی، سینمای پیشرو، و سینمای هنری، عیچ ربطی به آنچه ما داریم در این فیلمها می بینیم ندارد.

 

روز بلوا

 

آدم باورش نمی شود این فیلم را کارگردان دهلیز و سیانور ساخته باشد! فیلم به طور وحشتناکی عقب افتاده است! شعار پشت شعار! روابط علت و معلولی غیرقابل قبول، شخصیت پردازی ناکارآمد. بابک حمیدیان در نقش یک روحانی در ابتدای فیلم موبایل بیست میلیون تومانی سفارش سفارش می دهد، و بعد به سرعت برق و باد به یک «سن فرانسیس آسیزی» دو آتشه تبدیل می گردد. همسرش ابتدای فیلم، پیش پدرش بار گوشی موبایل شوهرش را به عهده می گیرد، و بعد که پای حساب و کتاب پیش می آید متوجه می شویم حساب و کتاب خودش چه خراب است! و بعد سر و کله یک نابغه اینترنتی پیدا می شود و معلوم نیست به چه دلیلی در روزهای سخت همراه روحانی می شود. در توصیف فیلم به قول جان وین فقط می توان گفت «فاااتحح ه!»

 

 

خوب بد جلف ۲: ارتش سری

 

با وجود لودگی های مفرط، لحن فیلم در نیم ساعت اول مناسب است، اما رفته رفته ارتش سری با کمبود «داستان» و «ماجرا» و «شخصیت پردازی» مواجه می شود و مثل پنیر پیتزا آنقدر کش می آید که بدون پایان! تمام می شود و تماشاگر را به قسمت سوم دعوت می کند! این «اعتماد به سقف» و بی احترامی به تماشاگر واقعاً حیرت آور است! فیلمی بدون پایان!؟ لحن امیدوارکننده کمدی یک چهارم اول فیلم رفته رفته به ناامیدی مطلق منجر می شود. ظاهراً جریان کمدی ده پانزده سال اخیر سینمای ایران هیچ نشانی از اعتلای موجود در کمدی های بزرگ تاریخ سینما و حتی سینمای معاصر را ندارد و قرار است هر چه بیشتر به شخصیت هایی خودخواه، فرومایه، لوس، منفعت طلب، و فرصت طلب را روی پرده سینما پیش روی تماشاگران قرار دهد.

 

 

۱۷ بهمن

 

صبح خبر درگذشت کرک داگلاس مرا متأثر کرد و به خاطرات سالهای دور برد. کرک داگلاس شمایلی به یادماندنی از قهرمانی بود. البته من کمتر از خیلی ها او را دوست داشتم! با نظر هوارد هاوکس فقید در مورد کرک داگلاس خیلی موافق هستم که «کرک داگلاس بهترین بازیگر برای بازی در نقش آدمهای بد، و بدترین بازیگر برای ایفای نقش آدمهای خوب است!» برخلاف خیلی ها او را بخاطر فیلم اسپارتاکوس دوست دارند، من چندان به آن فیلم علاقمند نیستم؛ در عوض عاشق بازی او در فیلمی هستم که وقتی دبیرستان می رفتم، در یک پیش از ظهر پاییزی در «سینما اوکسین» اهواز دیدم: آتش بر فراز تلمارک. چند فیلم دیگر او را هم دوست دارم. مثل فیلم سیاه و سفید شجاعان تنها هستند که روی پرده عریض سینما «شهرفرنگ» اهواز در همان دوره دبیرستان دیدم، و فیلمهای داستان کاراگاه و آخرین غروب که بیست و چند سال قبل در برنامه های نمایش فیلم «فیلمخانه ملی ایران» روی پرده «سینما صحرا» دیدم. آخرین قطار گان هیل را هم دوست دارم و با فیلم جدال در اوکی کورال او زندگی کردم و موسیقی سحرآمیز آن فیلم اثر دیمیتری تیومکین و آواز فراموش نشدنی اش با صدای فرانکی لین هنوز در گوش ام هست. امروز صبح، گرچه او همیشه آنسوی دنیا بوده، اما دیگر در میان ما نیست.

 

 

کشتارگاه

 

کشتارگاه فیلم بدی نبود. پسزمینه اجتماعی فیلم هوشمندانه انتخاب شده، و فیلمساز به خوبی ماجرای «دلار» را از دل مسائل مربوط به «گوشت» بیرون کشیده، اما  مثل بیشتر فیلمهای سالهای اخیر و جشنواره امسال، مشکل پرده سوم دارد! باران کوثری نقش یک زن جنوبی را خوب ایفا می کند. امیرحسین فتحی می درخشد اما فیلم راه زیادی تا رسیدن به یک فیلم خوب پیش رو دارد. چون مثل بیشتر فیلمهای سال های اخیر، با رسیدن به پرده سوم، دست و پایش را گم می کند و نمی داند قرار بوده به کجا برسد.

 

مردن در آب مطهر

 

دو برادر افغانی تبار که سالهاست در ایران زندگی می کنند، و شکر خدا خوب هم زندگی می کنند. اعتبار دارند، سرمایه دارند، در جشنواره فجر شرکت می کنند، سیمرغ می گیرند، تقدیر می شوند، در تلویزیون سریال ماه رمضان می سازند، کارگردان شده اند، تهیه کننده شده اند، و البته تلاش کرده اند و زحمت کشیده اند؛ اما امکانی که برای پیشرفت کردن به آنها داده شده، به خیلی از کسانی که ایرانی هستند و شناسنامه ایرانی دارند داده نشده.

طبیعتاً هر کشوری قوانین خودش را برای تابعیت دارد. قوانین برخی کشورها بر «خاک» مبتنی است و برخی کشورهای دیگر بر «نسبت خونی». بر اساس قوانین کشور ما این دو برادر افغانی تبار، علیرغم میل شان تبعه افغانستان محسوب می شوند و تابعیت ایرانی تا امروز به آنها تعلق نگرفته است. خب این خیلی بی انصافی است که بخواهند در برابر اینهمه نعمتی که در این سرزمین به آنها و هموطنان شان ارزانی شده، چنین ناسپاس باشند و تصویر چنین تیره و تار از مردم ایران در این فیلم رقم بزنند. متأسفم که در فیلم بد مردن در آب مطهر مردم ایران چنین بد به تصویر کشیده شده اند. و تأسف می خورم برای اینهمه کسالت و ملال و تکرار در این فیلم. و نبودن و نداشتن «فیلمنامه» و نشناختن درام.

 

 

لباس شخصی

 

لباس شخصی را دوست داشتم. این فیلم فراتر از حد انتظارم بود. خیلی ها به خاطر شباهت طراحی صحنه لباس شخصی به فیلمهای ماجرای نیمروز فیلم تحت تأثیر آن فیلمها قلمداد می کنند؛ اما به نظر من اینطور نیست. فیلم در شخصیت پردازی، میرانسن، و لحن، کاملاً مستقل است. چیزی که به نظر من در فیلم خیلی مهم بود این بود که اولاً لباس شخصی جزو معدود فیلمهای امسال بود که دقیقاً می داند چه می خواهد بگوید. و در صحنه پایانی در سلول زندان با مطرح کردن مفهوم «لباس شخصی» روی دورنمایه اش پافشاری می کند و اجازه نمی دهد دورنمایه فیلم به سمت و سوی دیگری برود؛ ثانیاً حرف بزرگی را می زند. روی مفهومی سیاسی انگشت می گذارد که بسیار درست است و کمتر کسی به آن اشاره کرده است.

مهدی نصرتی در نقش اول فیلم خیلی خوب بازی می کند.

 

 

۱۸ بهمن

 

 

خروج

 

در دقیقه های نخستین فیلم آدم تصور می کند با فیلم خوبی مواجه است که داستانی در چنته دارد؛ اما هرچه جلوتر می رویم، فیلم ناامیدکننده تر می شود. راست اش این میزان از ساده انگاری در یک فیلم حیرت آور است! کشاورزان به بهانه همدردی، در نهایت درجه ساده لوح نشان داده شده اند، پیش داستان «پدر شهید» و «همسر شهید» و «جبهه» هیچ ربطی به داستان ندارد و کاملاً الصاقی و نچسب است. فیلم جلو نمی رود و یک سری رجزخوانی و حرّافی پی در پی است.

اما ناامیدکننده ترین بخش فیلم تظاهر کردن اش به «سیاسی» بودن است! متأسفانه خروج نه یک فیلم سیاسی است، و نه حتی یک فیلم انتقادی! فیلمی است که در در وهله اول دوست دارد حرف بزند و به عبارت دقیق تر غُر بزند! فیلم نه آنقدر جرأت دارد که برود سروقت یک رییس جمهور مشخص یا یک دوره سیاسی مشخص و کارکرد آن شخص یا دوره سیاسی را مورد انتقاد قرار دهد (مثل فیلمهای ماجرای نیمروز، پایان نامه، عصبانی نیستم، قلاده های طلا و...) ، نه آنقدر موشکافانه است که بخواهد نه درباره یک فرد یا دوره خاص سیاسی، بلکه اساساً درباره ساختار سیاست و قدرت باشد (مثل فیلم نقطه ضعف محمدرضا اعلامی)

شخصیت ها کلیشه ای هستند و طبیعتاً کنش و واکنش میان آنها در همین چارچوب قرار می گیرد. حضور محمدرضا شریفی نیا در نقش نخ نما شده یک معاون رییس جمهور، آخرین میخ را به تابوت فیلم خروج می کوبد.

 

 

آتابای

 

خیلی طول کشید تا فیلم آتابای تمام شد! متأسفانه فیلم به جای اینکه داستانی داشته باشد و آن را جلو ببرد، بیشتر «پیش داستان» اش را شرح می دهد! آتابای بیشتر اصراری از بیرون برای ساخته شدن یک فیلم بومی با زبان محلی به نظر می رسد تا اینکه واقعاً برخاسته از نگرش یا تجربه ای قوم نگارانه یا حتی محلی باشد. نمونه بارزش جواد عزتی است که در طول فیلم به جای اینکه مثل بیشتر وقتها با بازی اش نقش را مال خودش بکند، انگار ماسکی به صورتش زده و هر لحظه هراس لو رفتن زبان فارسی یا خراب شدن لهجه ترکی اش را دارد! فیلم بیشتر پرسه زدن های یک فیلساز تهرانی در جغرافیای آذربایجان، برای ساختن یک فیلم با ظاهری متفاوت به نظر می رسد تا اینکه حاصل یک درک شهودی از اقلیمی تازه باشد. حاصل  این پرسه زنی بیشتر به یک جدال بیهوده برای مبارزه با خود تبدیل شده است!

اما فیلم جایی موفق است که جرأت می کند داستان بگوید و متأسفانه همانجا به پایان رسانده می شود. در «پیش داستان»، کاظم آتابای درگیر یک عشق نافرجام به همکلاسی اش در دانشکده هنرهای زیبا بوده. اما این «پیش داستان» به جای آنکه روی علاقه او به دختر فارس زبان، که تداعی کننده آن عشق قدیمی است اثر بگذارد، آن را جلو ببرد و بهش بُعد ببخشد، بیشتر در حد تکرار مکررات می ماند و تنها در پایان فیلم است که تکانی می خورد. در نتیجه داستان خیلی دیر شروع می شود و با سرخوردگی آزاردهنده ای رها می شود. با اینهمه صحنه هایی مثل صحنه گفتگوی کاظم (هادی حجاری فر) و دختر (سحر دولتشاهی) کنار دریا، باعث می شود فیلم به یاد بماند.

 


 تاريخ ارسال: 1398/11/11

فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.